برای زندگی کردن اسلام ، از تمام دنیا گذشتم

با سلام. من یک مرد 28 ساله هستم. از 9 سالگی تمام نمازها و روزه هایم را به جا آورده ام، از 18 سالگی به بعد خمس و زکاتم را پرداخت کرده ام، حتی در سال 2016 به عمره و 2017 حج واجب رفته ام.

برای فهمیدن قرآن زبان عربی یاد گرفتم، ده ها تفسیر مختلف را خوانده ام و با فقه اسلامی آنقدر آشنایی دارم که می توانم درباره اش کتاب بنویسم. به هزارها انسان وعظ اسلامی داده ام و به روحانیون بزرگی در موضوعات مختلف مشاوره داده ام. به طور خلاصه تنها دلیل زندگی ام ، اسلام بوده است. اسلام را برای انسانها توضیح می دادم. برای زندگی کردن اسلام ، از تمام دنیا گذشتم.

تا ماه فروردین امسال …

همیشه روح جستجوگر و پرسشگری داشتم. بر این باور بودم که ” هیچ سوالی نیست که اسلام نتواند پاسخگو باشد”،پس بدون ترسی به حرفهای هرکسی گوش می دادم و اغلب هم جواب می دادم. اما پست هایی که در یک صفحه ی شبکه ی اجتماعی دیدم و بعضی از کتابهایی که خواندم، به معنی واقعی کلمه دگرگونم کرد… مطمئن شدم که تا این سن کاملا گول خورده ام. و در یک آن اسلام را کاملا ترک کرده و آتئیست(بی خدا) شدم.

در آن زمان با مادر و پدرم زندگی می کردم. آنها هم انسانهای به شدت مذهبی ای بودند. ماه رمضان رسید و منی که از 9 سالگی حتی یک روزه ام را از دست نداده بودم،آن ماه هیچ روزه ای نگرفتم.ناگهان نماز،روزه و نمازهای جمعه را کاملا ترک کردم. این برای پدر و مادرم شوک بزرگی بود،ماه ها در مورد اینکه چه مشکلی پیش آمده می پرسیدند. اما به هیچ عنوان به آنها نگفتم که اسلام را ترک کردم، می دانستم این موضوع آنها را به شدت ناراحت خواهد کرد. به آنها توضیح دادم که در حال گذار از دوره ای از زندگیم هستم و خواستم که مرا راحت بگذارند. آنها هم همین کار را کردند. اما هر جمعه ، با صدای اذان ، مادرم به من نگاه می کرد و به شدت گریه می کرد … اما من ناراحت نمی شدم، چون دیگر به اسلام ایمانی نداشتم.

و به خاطر اینکه تا این سن، از تمام لذت های دنیوی به خاطر ایمانم به اسلام گذشته ام، به شدت احساس پوچی می کنم.فکر کنم کمابیش درک کنید که،وقتی متوجه می شوید چیزی که تنها دلیل زندگی اتان است،دروغ بوده، چه طور لطمه ای به روح و روانتان وارد می شود…

از آن به بعد سعی کردم که ازاین زندگی ، که هر لحظه ممکن است تمام شود،لذت ببرم. اما هر کاری که کردم دست گل به آب دادم. نه توانستم دوست دختری داشته باشم، نه درآمدی داشته باشم، درهیچ کدام از چیزهایی که می خواستم موفق نشدم.روزها در مورد دلیل این موضوع فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که، من عقب مانده ام…از هرچیز و هرکس…در تئوری رشد مبحثی به نام “دوران بحرانی” وجود دارد. یعنی آموختن چیزهای خاصی،تنها در زمان خاصی ممکن است.بله، به عنوان کسی که نصف دوران زنده بودنم را گذرانده ام،در هیچ کاری موفق نمیتوانم باشم، به هرکاری که دست می زنم ،خرابکاری به بار می آورم.

به شدت احساس می کردم که گول خوردم و دیگر از زندگی ام سیرشده بودم.وقتی که سالها به چیزی ایمان داری، بعد از آن عوض کردن تمام زندگی و ایدئولوژی و اطرافیان ، به نظر غیر ممکن می آید.و طبیعتا من هم موفق به این کار نمی شدم وبه در بسته خورده بودم.فکر می کردم دیگر با انتخاب طبیعی،از چرخه ی حیات خارج خواهم شد.در دنیای به این بزرگی احساس تنهایی میکردم ،هر روز بیشتر در باتلاق فرو می رفتم و هر کمکی را هم از دست می دادم.

دلم می خواست بعد از اسلام به چیزی ایمان داشته باشم ، به عشق،به پول،به زندگی ، به طبیعت…اما همه چیز به نظرم دروغ و جعلی می آمد…عبث بودن همه چیز روحم را تکه پاره می کرد،عمرم در حال از دست رفتن بود،هرروز به مرگ نزدیکتر می شدم و از درونم فریاد می زدم”من که هنوز زندگی نکردم!” شبهای زیادی با این درد و ناله ، گریان به خواب رفتم.هرقدر بیشتر می فهمیدم که زندگی چقدر بی عدالت و ستمگرست،با شدت بیشتری گریه می کردم. اما به گفته ی اسلام ؛زندگی ،یک امتحان است و بعد از این جایی هست که همه شاد خواهیم بود.غم ها و دردها گذرا و موقتی هستند.

غافل از اینکه تمام آنها دروغ بوده.غافل از اینکه هیچ عدالتی وجود ندارد، و “محمد” به همه ی ما دروغ گفته است.دلم میخواست سر هر کوهی فریاد بزنم “چراااا؟” “چرا به من دروغ گفتی؟”؛ منی که با احساسات پاکم به تو ایمان آورده بودم…جوانی ام،همه چیزم را به تو داده بودم…

این سؤال ها و فریادها، هنوز هم روح و ذهنم را می خورد و هر روز توانم کمتر و کمتر می شود. اینکه چیزی که انقدر ایمان داشتی نیز حتی تورانجات نخواهد داد،دردناکترش هم می کند…مانند دیوانه هامی گشتم.می گشتم،به امید اینکه چیزی پیدا کنم…با بیچارگی می گشتم تا شاید چیزی در خور توجه پیدا کنم…اما هرچیزی که پیدا می کردم پوچ بود.. و من هم دیگر انرژی و توانی نداشتم… الان، مانند یک جسم بی روح،فقط از لحاظ فیزیکی زنده هستم. بیچاره ای هستم که از زندگی هیچ لذتی نمی برد اما از ترس ، دل به مردن هم نمی دهد.

در نهایت…خواستم بگویم که،زندگی خیلی ستمکار است و شوخی بردار نیست. انتخاب ها و جهت گیری های اشتباه انسان،به قیمت زندگی اش می تواند تمام شود.و شاید زمانی که آگاه شدید،برای همه چیز دیر شده باشد.ممکن است به خودتان بیایید و درحالی که همه چیز به نظر خوب می آید صدای درونی تان آرام زمزمه کند”تو موفق نشدی؛حالا آرام خودت را بکش.”

با سلام و احترام…امیدوارم انتخابهایی که می کنید همیشه شما رانجات دهد.

 (تصویر: Theodor Kittelsen)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.