هر چقدر هم باورش برایم سخت بود اما به خودم قبولاندم که نقش من در خانه “شاهزاده” بودن و مهم ترین شغلم هم “مادر “بودن است.

سلام به شما که مثل خانواده هستید

از درون یک افسردگی طولانی مدت این کلمه ها را می نویسم.در 17 سالگی، با انتخاب خودم با حجاب شدم. راستش در مورد سر کردن روسری خیلی هم سختی نکشیدم. در حالت عادی هم دختری نبودم که لباس های باز بپوشم. خانواده ام هم ، خدا از آنها راضی باشد، هیچ گاه فشاری وارد نکردند.هر انتخابی که کردم پشتیبانی ام کردند. و در حال حاضر، به خاطر انتخابی که خواهم کرد و صفحه ی جدیدی که در زندگی ام باز خواهم کرد، عمیقا ناراحت خواهند شد اما مطمئنم که در کنارم خواهند بود و احترام خواهند گذاشت.

اما باز هم متاسفانه خیلی سخت است.ترس ازافکار عموم ،انسان را خرد می کند. اینجا وقتی صحبت از حجاب و روسری باشد، بیش تر از جامعه ی اعراب انسانها دچار قضاوت گری و گروه بندی می شوند.در این کشور در مورد حجاب انسانهای شدیدا رادیکالی می شویم؛باور به اینکه زنهایی که موهایشان را نمی پوشانند در جهنم خواهند سوخت، تقلیل دادن اسلام فقط به پوشاندن مو و بدن زنان، در طرف مقابل هم مشکلاتی که برای زنان با حجابمان به وجود می آورند، فاشیسم سرسخت…این روزها هم نشان دادن جهت گیری سیاسی، با پوشاندن موها یا نشان دادن موهای بلوند…تمام اینها متاسفانه ما را از هم جدا کرد و باعث به وجود آمدن قطبهای مختلف شد. و من وقتی که در 17 سالگی موهایم را پوشاندم متوجه نشدم که خودم را داخل چه گودال هویتی می کشانم.

الان 20 سالم است و فشاری رویم نبوده.مادرم با حجاب است ، و با بغض از خاطره ای می گوید که یک سرباز هم وطنش به خاطر روسری چطور از بازویش گرفته و او را از جایی بیرون انداخته.همین مادرم ، با همین بغض و درد از فشارهای خانواده اش و زنان با حجاب فامیلشان می گوید که چه طور به زور روسری سر کردند،برای تربیت کردنش لباسهایش را پاره کردند و لاکهایش را از پنجره بیرون انداختند. همان روز ها به خودش قول داده که من دخترم را اینطور تربیت نخواهم کرد و من منت دارش هستم که سر قولش ایستاده.

از طرف مادر و پدرم در مورد حجاب بهم تلقین هایی شد. گفتند که حجاب داشتن دستور خداست و کار درست هم همین است. هیچ گاه نگفتند که “باید روسری بگذاری” ، تشویقم کردند، یاد آوری کردند. همین پدری که از خوبیهای حجاب می گوید هنوز هم برایم رژ لب و ریمل و لاک هدیه می خرد. همیشه احساس کردم که چقدر به خاطر خانواده ام خوش شانس هستم.

در 17 سالگی حس کردم که باید از اینی که هستم دیندارتر بشوم. حس کردم خانواده ام در راه درستی نیستند، انسانهای دیندار و محکم تری برای جامعه لازم بود و در این راستا حجاب نقش مهمی بازی می کرد. سخنرانی های ملاهای زیادی را گوش دادم. کتابهایشان را خواندم. هر چقدر هم باورش برایم سخت بود اما به خودم قبولاندم که نقش من در خانه “شاهزاده” بودن و مهم ترین شغلم هم “مادر “بودن است. زیرا به اعتقاد مسلمانان ، بیش تر بچه دار شدن و تعدادمسلمانان را بیش تر کردن بسیار مهم بود. هیچ مردی نباید مرا می دید. حرام بود. لباس سیاه پوشیدن مقبول بود. مثلا نباید گیتار می زدم. حتی بین زنان هم نباید بیکینی می پوشیدم و بین کسانی که بیکینی می پوشند هم نباید می ایستادم. رشته ای که دلم می خواست بخوانم به هیچ وجه موردقبول نبود.سیاست دیگر چیست؟ روابط بین الملل به چه دردم می خورد؟ زن که نمی توانست مدیر باشد. چون حضرت پیغمبر گفته بوده است که جامعه ای که مدیر آن زنان باشند به هیچ وجه به راه راست هدایت نخواهند شد. به علاوه، هرکتاب دروغ و الکی ای نبایدخوانده می شد. تصور کردم که همه ی اینها به معنی یک دیندار واقعی بودن است و سعی کردم در زندگی ام پیاده کنم. اما موفق نشدم…

همان بهتر که نشدم. به عنوان دختر پدری که می گفت “ای کاش دخترم خلبان هواپیما شود…” چطور می توانستم یک زن بیکارو باحجاب و دیندار بمانم. برعکس، دوزبان جدید یاد گرفتم، دانشگاه قبول شدم، حسابی خواندم و تحقیق کردم، به هیچ نگاه سیاسی یا دینی کورکورانه نچسبیدم. برای توسعه دادن خودم هر کاری کردم.به خاورمیانه سفر کردم. ا زخودم پرسیدم چرا انسانها اینطور هستند؟وسط جنگ؟ همه نا آرام؟ زنان غمگین؟ همه غمگین؟ کجا اشتباه کردیم؟ این کودکان لایق آینده ای بهتر از جنگ نیستند؟ به این سؤالها بارها و بارها فکر کردم.

بعدها چیزهای جدیدی در مورد اسلام روبه رویم سبز شد : کسی که دینش را عوض می کرد می کشتند، به زور موهای زنان را می پوشاندند ، کشتن کسانی که نماز نمی خوانند ، قبول نکردن شهادت زنان حتی اگر تعدادشان هزار نفر باشد ، زنها را از لحاظ دینی و عقلی نصفه و نیمه قبول کردن… د رمحوریت بودن مردها ، چه در دنیا و چه در آخرت صاحب و رئیس تقریبا همه چیز بودنشان و دیکته کردن چنین سیستمی… دین این بود؟ اخلاق این بود؟نه! نمی تواست باشد. به عنوان کسی که با ایمان است نمی توانم چنین چیزی را قبول کنم. هدفم این نیست که لخت و باز بچرخم و مردها را تحریک کنم. دیگر نمی توانم باور کنم اهمیت حجاب هم از داستانهای قدیم در مورد زن دوم و هوو بودن می آید.در سفرم به یکی از کشورهای عربی ، با وجود حجاب داشتن بارها مورد تعارض قرار گرفتم،زیر بار نگاههای چندش آور ماندم.همیشه با یک چاقو در دستم به خیابان می رفتم. حالا حرفی دارم با مردهای مثلا مسلمان که با وجود تمام تجربیاتم به من می گویند که اگر در خانه بمانم در امان خواهم بود :

” واقعا می خواهم یک مسلمان خوب باشم. حق مردم را نخورم، هرچه دارم تقسیم کنم،کمک کنم، بخندم و سلام کنم و اینها را به عنوان یک آگاهی جمعی به فرزندان و انسانها هم یاد بدهم. دیگر طاقت این همه بی عدالتی ، ناحقی و کودکانی که وسط جنگ گیر افتاده اند را ندارم. من هم می خواهم چیزهایی را تغییر بدهم و در این راه هر کاری از دستم بر بیاید می کنم. سرنکردن روسری من را از شما مسلمان کمتری نمی کند. دیده شدن موهایم مرا بی اخلاق نمی کند… با شما در یک مکان مقدس عبادت کردن، در همان مسجدنماز خواندن  به آخرت شما ضرری نمی رساند. به جای نشستن در یکجا و نطق صادر کردن ، ترجیح می دهم که وارد عمل شوم و با جسارت قدم بردارم. و به عدالت خدای یگانه اطمینان دارم.”

در مورد اینکه از این به بعد با حجابم چه کار خواهم کرد مطمئن نیستم. می دانم ، از بعضی ها عکس العملهایی خواهم دید که انگار قاتلم. یا اینکه برچسب جهنمی بودن بهم خواهند زد.اما فقط به عدالت خدا پناه می برم. ای خانم ها، زندگی را یک بار هم فقط برای خودتان زندگی کنید. نه به خاطر حرف دیگران، نه به خاطر پدر و مادر و فامیل. برای خودتان زندگی کنید تا برای انسانیت زندگی کرده باشید. شما ارزشمند هستید، همه امان ارزشمند هستیم. و چیزهای زیادی داریم که به این دنیا اضافه کنیم.

 (تصویر: Oskar Kokoschka)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.